تبليغاتX
دردعاشقی
عشق
کودکی های ما

روز های بی تکرار کودکی
رفته اند
یاد هایمان بر قابی مانده است
و کودکی را
با تمام دل شوره هایش
مرور میکند
و تنها حقیقت را میتوان دید
حقیقتی که در چشم های گشاد
کودکی چنبر زده
آری حقیقت...
حقیقتی که در خورشیدک
نقاشی های ما رنگ میخورد.
ماسبکی ساده از زندگی  
را بنیاد کردیم
باشد هر انچه که بودیم
یادش همیشه لاجوردی

او را در اغوش گرفته است، بوی معصومیت در دماغش می پیچد...کودک به خواب می رود...تا آفتابی دگر

تا شروعی دیگر.

 

غمناک ترین لحظه ایی از زندگی را نوشتم:

لحظه ایی بیش نبود
زندگی...زیر این گنبد کبود
در پی چه می گردی ؟...هم نفس
مرگ بر خواب من سایه افکنده
من از سمت سادگی های ذهن
فریب خورده ام
حقیقت حرفی دگر دارد
در خیال خام آروز هایم
همنفس...من  با خته ام
من به باورهای تلخ حقیقت رسیده ام...
تنها حقیقت های امروز ما هستند
که می توانند اینگونه تلخ باشند.


 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 7:2  توسط از یاد رفته  | 

لحظه هارا یادگار نه بلکه ماندگار کنیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 23:42  توسط از یاد رفته  | 

آنچه را كه نمي تواني فراموش كني ببخش. و آنچه را كه نمي تواني ببخشي فراموش كن

اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده

 اید! مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند! زندگی را فقط با

 فصلهای دشوارش نبین ؛ در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند

بايد آهسته نوشت ،با دل خسته نوشت،با لب بسته نوشت،گرم و پر رنگ نوشت، روي هر سنگ نوشت،

 تا بدانند همه، تا بخندند همه، که اگر عشق نباشد دل نيست، يک دل جدا از تب عشق، به خود عشق

 قسم، جز دل نيست

دلم برای کسی تنگ است؛ كسي كه مهرباني چشمانش را بسان زلال جويباران و صفاي دلش را بسان

 قرص نان ميماند. دلم براي كسي تنگ است؛ كسي كه دلي براي شنيدن نجواهاي شبانه من دارد و

 لحني آرام براي نوازش موهايم. دلم براي كسي تنگ است؛ كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد

 و پري دلم را با وجود خود خالي. دلم براي كسي تنگ است؛

 کنار پنجره آسمان بارانی در امتداد خیس لحظه های رویایی سکوت ... باور یک عشق یک بهانه ی

 خوب در این پریشانی روز های بیداری تو در کلام و واژه طلوع کرده ای آری .. برای این خسته حرفی از

 غزل داری تو از تبار سپید و من از دیار سیاه تو نبض تپش های بی صدا در خواب دلم گرقت از این غروب

 تنهایی بخار گرفته پنجره ها .. بگو که می آیی

وقتي عاشق مي‌شيم تلاش مي‌كنيم چارديواري آدما رو بشكنيم بريم تو. يادمون ميره، چيزي كه

 عاشقش شديم همون چهارتا ديوار بوده، نه آدم توش

دوست دارم يه سنگ بردارم و روي اون بنويسم:دلم برات تنگ شده و اونو محکم بکوبونم توي سرت تا

 بفهمي که فراموش کردن من چقدر سخت و دردناکه

هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت چند روزي هست حالم ديدنيست حال

 من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم حافظ ديوانه فالم را

 گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 2:34  توسط از یاد رفته  | 

روي برگهاي زرد كوچه قدم ميزدم وبا هر قدم اشكي به خاطر گذشته ي از داده ام فرو مي ريختم .داشتم

 ميرفتم كه با همه چيز خدا حافظي كنم.داشتم ميرفتم تا از دنياباهمه ي نيرنگها. بديها وپستي هايش

 فرار كنم.گمان نمي كردم چشمي در جستجوي من باشددر راهي بودم كه از انتهايش خبر نداشتم هر

 چه بيشتر پيش ميرفتم بيشتر رنج ميبردم از همه چيز دل بريده بودم در انتظار مردن لحظه هارا سپري

ميكردم ديگر حتي افتادن برگ درخت هم منو ناراحت نميكرد.دلم از سنگ شده بودوجودم سردسرد.تنها

 براي خاك زنده بودم.من درنظر درختان. گلهاوچشمه ها مرده بودم با زندگي لج كرده بودم زندگي هم به

 عكس العمل هاي من ميخنديد.حاضر نبودم ببينم درزندگي شكست خوردم تمام حرف ها واشك هايم

راپشت غرور پنهان ميكردم .نمي خواستم كسي برام گريه كنه تصور ميكردم راهي براي بازگشت وجود

نداره از سراسر وجودم غرور مي جوشيدكه از بازگشتم خودداري ميكرددلم ميخواست فرياد بكشم وا

نتقام بگيرم اما بر لبهاي من ترانه سكوت جاري بود.از پشت پرچين سكوت به زندگي نگاه ميكردم دلم

 ميخواستم برگردم ولي داغ گلهاي كنار جاده در دلم تازه مي شدهر گاه به ياد مياورم كه چگونه

مراشكستند اتش درونم بر پا مي شودومن برخلوت انچه كه درونم هست ساكت وارام به حركت ادامه

ميدهم واينك در سرماي زمستان تنها براي بال شكسته ام اواز ميخوانم اوازي كه هيچ كس نشنيدواگر

شنيددرك نكرد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 8:6  توسط از یاد رفته  | 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 2:55  توسط از یاد رفته  | 

 

من كلبه ي خوشبختي تراروزي با گلهاي شوقم فرش خواهم كرد

وقشنگترين لحظه هايم رابه پاي ساده ترين دقايقت خواهم ريخت

تا بداني عاشق ترين پروانه ات خواهم ماند.

                                                 منم دوست دارم

                                          

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 2:36  توسط از یاد رفته  | 

در لابه لاي خاطرات گمشده ام

به دنبال چيزي مي گردم

آن قدر آنها را مرور كرده ام

كه رنگه تمامشان از رو رفته است وتمام شعرهايم

معني عشق گرفته است

آخرين صحنه را مي گشايم با اين اميد

كه بيابم.........

تو مثه اون گل رزي كه گذاشتم لاي دفتر

مث اون حرفي كه نا گفته مي مونه دم آخر

تو مث بارون عشقي روي تنهايي شاعر

تو همون آبي كه رسمه بريزن پشت مسافر

مث برق دو تا چشمي توي يه قاب شكسته

مث پرواز واسه قلبي كه يكي بالاشو بسته

 

حالمان بد نيست غم كم مي خوريم

كم كه نه هر روز كم كم مي خوريم

آب مي خواهم سرابم مي دهند

عشق مي ورزم عذابم مي دهند

خود نمي دانم كجا رفتم به خواب

از چه بيدارم نكردي آفتاب؟

خنجري بر قلب بيمارم زدند

بيگناهي بودم و دارم زدند

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

يك شب داد آمد و بيداد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام

تيشه زد بر ريشه انديشه ام

عشق اگر اين است مرتد مي شوم

بس كن اي دل نابساماني بس است

كافرم ديگر مسلماني بس است

در عيان خلق سردرگم شدم

عاقبت آلوده مردم شدم

بعد از اين با بي كسي خو مي كنم

هر چه در دل داشتم رو مي كنم

من نمي گويم دگر گفتن بس است

گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين شاد باش

دست كم يك شب تو هم فرهاد باش

نيستم از مردم خنجر به دست

بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم بت پرستي كار ماست

چشم مستي تحفه بازار ماست

درد مي بارد چون لب تر ميكنم

طالعم شوم است باور مي كنم

من كه با دريا تلاطم كرده ام

راه دريا را چرا گم كرده ام

قفل غم بر درب سلولم مزن

من خودم خوش باورم گولم مزن

من نميگويم كه خاموشم مكن

من نميگويم فراموشم مكن

من نمي گويم كه با من يار باش

من نميگويم مرا غمخوار باش

آه! در شهر شما ياري نبود

قصه هايم را خريداري نبود

واي! رسم شهرتان بيداد بود

شهرتان از خون ما آباد بود

از در و ديوارتان خون مي چكد

خون من فرهاد مجنون مي چكد

خسته ام از قصه هاي شومتان

خسته از همدردي مسمومتان

اين همه خنجر دل كس خون نشد

اين همه ليلي كسي مجنون نشد

آسمان خالي شد از فريادتان

بيستون در حسرت فرهادتان

كوه كندن گر نباشد پيشه ام

گويي از فرهاد دارد ريشه ام

چند روزي است كه حالم ديدني است

حال من از اين و آن پرسيدني است

گاه بر روي زمين زل مي زنم

گاه بر حافظ تفئال مي زنم

حافظ عارف فالم را گرفت

يك غزل آمد كه حالم را گرفت

ما ز ياران چشم ياري داشتيم

خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم.


ای دل غمگین مباش
مولای ما علی(ع) است.


          التماس به خدا "شجاعت" است

       اگر بر آورده شود "نعمت"است

        اگر برآورده نشود"حکمت" است

          التماس به خلق خدا "ذلت"است

   اگر برآورده شود "منت"است

                                                      اگر برآورده نشود "خفت" است

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 7:3  توسط از یاد رفته  | 

تقديم به كسي كه ازهمه بيشتر دوسش دارم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 1:46  توسط از یاد رفته  | 

 

 

به نام دوست كه هر چه بگويم از آن اوست

در دياري كه هيچ دوستي نيست. دريايي كه هيچ ساحلي ندارد.دردي كه هيچ درماني ندارد.

آدمي كه هيچ همدمي ندارد.كسي كه هيچ حرفي ندارد.وآخر عاشقي كه معشوقي ندارد.

همه وهمه درياست كه دراون دريا بايدپارونزدو وا داد بايد دل روبه دريادادخودش مي بردت

هرجادلش خواست به هر جابرد بدون كه ساحل همونجاست.

من تمام هستي ام رادرنبرد با سرنوشت

در تهاجم بازمان آتش زدم كشتم

من بهار عشق را ديدم ولي باور نكردم

من زمقصدها پي مقصودهاي پوچ افتادم/تا تمام خوبها رفتندوخوبي ماند در يادم

اگر باران بودم آنقدر می باریدم تا غبار غم از دلت بردارم

اگر اشک بودم مثل باران بهاری به پایت می گریستم

اگر گل بودم شاخه ای از وجودم را تقدیم وجود عزیزت می کردم

اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برایت می نواختم

ولی افسوس که نه بارانم نه اشک نه گل نه عشق

اما هر چه هستم

 

 

 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

                                              نمی دانم پس از مرگم چه خوهدشد

نمی خواهم بدانم کوزه گر

از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم

سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او هر روز پی در پی

دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را بیدار سازد

بدینسان بشکند دائم

سکوت مرگبارمرا

اگه عاشقي نظر بده

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 1:38  توسط از یاد رفته  | 

سلام به همه ی عاشقای دنیا

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 1:20  توسط از یاد رفته  |